برای بار دوم رفتیم مرکز. پری اومد. جواب آزمایشات هم آماده شد. فقط آزمایش ذخیره تخمدان هنوز جوابش نیومده که گفتن وقتی بیاد میره رو پرونده ات.

سونو شدم و داروهام هم از این ماه شروع میشه. سیکلم 45 روزه است. این یعنی اگه خدا بخواد و یاریم کنه و همه چی خوب پیش بره، در نهایت میتونم یه نی نی بهمن ماهی داشته باشم و ماه تولدش مثل خودم باشه. یه بهمن ماهی دوست داشتنی.

البته اگه خدا بخواد.

خدایا خودت کمکم کن.


پی نوشت : 

26 فروردین رفتیم عروسی. خوش گذشت. همه بودن. تو تالار بد نبود ولی اصل کیفش مال موقعی بود که مهتر ( ساز سورنا ) رو آوردن خونه ننه حاجی.

اونجاش خیلی کیف داد.

منم لباس لری زرزری پوشیدم. خوشمان آمد.


هیچی دیگه عروس و داماد رفتن خونه بخت. مبارکشون باشه.

فقط شب بعد عروسی که خواستیم بریم خونه پدر شوهر تو راه یه بارون بسیار بسیار بسیار وحشتناکی بارید. چنان رعد و برقی مدام پشت سر هم میزد که آسمون مثل روز روشن میشد.

مردیم از ترس. آب داشت ما رو باخودش میبرد. خیلی بارون وحشتناکی بود.

بقول ننه زینب خدابیامرز لیله لهار بود. منظورش لیل و نهار. کنایه از اینکه شب و روز یکی شده بود. 

از ترس فقط خدا خدا میکردم تموم بشه و ما سالم برسیم به مقصد. اون شب شب به یاد ماندنی بود  ساعت 3 - 3:30 صبح رسیدیم خونه پدر شوهر.

تا 5 نخوابیدم. همین که چشمام گرم شد به خواب، یهو تگرگ و باد و بارون شدید دوباره شروع شد. منم همش جیغم میومد.

از خستگی بیهوش شدم. آخه شبای قبلش بخاطر رفتن به تهران همش تو راه بودم.

روز جمعه آقایون دربی رو دیدن و صبح روز شنبه اومدیم یاسوج و بعد از ظهرش هم دوباره حرکت به سمت تهران.

الآنم تازه رسیدم . خرد خاکشیرم. 

تاااااازه پنج شنبه و جمعه مهمون برام میاد. 

یه هفته ای هست که کلاس خیاطی هم نرفتم.


باید یه سروسامانی به این اوضاع بدم.


منبع : روزهای زندگیقدم دوم
برچسب ها : خونه ,بارون ,بسیار بسیار ,بهمن ماهی